کوچه پر از برگه...
دستام دلگیرن...
ابرای بارونی
دستای چشمامو
چرا نمی گیرن...؟
می خندم و میرم
مقصد فقط خونست
پاهای من امروز
از کوچه هم حتی
انگار دیگه خستست...
یک سنگ می گذره از
باغچه،زمین،نیمکت
یک زنگ،نه...نگذشت!
تیک تاک عقربه مُرد
خاموش شد ساعت
یک آدم نزدیک
دستم رو می گیره
میخواد نذاره که من
تنها بشم اما
نمی تونه...میره...
خورشید می میره...
بارون بند میاد...
شب بی خبر از ابر
دنبال لبخندم
با لبخند میاد...
بارون شاید غمگین
شاید که وحشی بود
اما هنوز ساقه
سرپاست،نشکسته...
بارون واسه چی بود...؟...
پی نوشت 1:آیا این یه شعره؟!نمی دونم؛اگرم هست نمی دونم که چه قالبی داره.اما خب...هیچ اهمیتی نداره!امروز اینو نوشتم...حالم بود.احتمالا قسمتای زیادیش نامفهوم باشه.آخه در ارتباط با چیزای خاصیه که شاید بشه بهشون گفت ″خاطرات امروز″.
پی نوشت 2:پاییز...پاییز...پاییز...شاید من باشم...اونقدر که به اشتباه فک کنم یه نفر،داره ″پاییز″ صدام میزنه...
نظرات شما عزیزان:
پا لیز بود...

.gif)
پاسخ:پس تو به عنوان یه شر به رسمیت میشناسیش؟!
تلخ.